صفحه: [1]   پایین
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: اندر احوالات کهف الشهدا و خادمینش ...!  (دفعات بازدید: 76 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
عماربصیر
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 14


« : 28 خرداد 1389,ساعت 12:47:10 »

داشتم از حوادث دیشب براتون میگفتم!
تو این مدتی که تو کهف کار کردیم دیگه قلق کارا دستمون اومده!
حیف که عکس نگرفتیم از اتفاقات گذشته !
هفت سین امسالمون سمنوی مونده مال یه سال پیشو ریختم توی کاسه گذاشتیم تو دکور فردای سال تحویل اومدیم دیدیم یکی همشو خورده!!!
قشنگ با انگشتاش تهشو پاک کرده بود !!! اثر انگشتش هنوز مونده بود!!!!
سیبمونم که یکی دیگه گاز زده بود!
تسبیح عقیق اصل مال کربلا رو هم که تو دکور کار کرده بودیم تبرکی پیچوندن!!!
دیگه کار ما شده بود حکایت اون جملهه هست که میگن روی لباسم نوشتم ورود ممنون خمپاره آمد گفت من بیسوادم!!!
روی دکور زده بودیم که وقف کهف الشهداست و خواهش میکنیم!!!!!! دست نزنید!
اما مثل اینکه یا طرف بی سواد بوده یا .... !
خلاصه برای ما درس عبرت شده بود !
چهارشنبه که داشتیم کارای اخر دکورو میکردیم همه چیزو با چسب چسبوندم !
تسبیح ، پلاکا، سر بندا، حتی مهر و گلدون و جانماز  و پوکه ها رو !!!
دیشب رفته بودیم تا یه کم نظم بدیم به رفت و امد زائرا داخل کهف یکی از بچه ها  گفت بیا این خانومه کارت داره !
اومد دست منو گرفت برد ته کهف گفت من این عکس آقا رو میخوام !
یه عکس خوشگل از آقا داشتیم که داشت روزنامه میخوند اومد گفت اینو بکن بده به من !
من گفتم حاج خانم این عکس نقطه عطف این قسمت از دکوره! گفت نه !!! من اینو میخوام گفتم بزار یه روز بمونه ما سه شبانه روز روش کار کردیم!!!
گفت پس یه چی به من یادگاری بده رفت سراغ سر بندا گفتم حاج خانم جون مادرت من خاک پاتونم ولی خواهش میکنم !!!!
یه دونه پلاکو یادم رفته بود بچسبونم ! رفت برداشت گفت این مال من !
یه دفعه همه ریختن رو سرم که ماهم میخوایم!!!!
گریم گرفته بود!
خلاصه قرار شد آدرسشو بده به من من براش یه عکس بگیرم بیارم کهف متبرک کنم براش بفرستم!!!!
« آخرين ويرايش: 29 خرداد 1389,ساعت 12:44:06 توسط عماربصیر » خارج شده است
عماربصیر
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 14


« پاسخ #1 : 28 خرداد 1389,ساعت 12:50:18 »

بخاطر تجربیات زیادی که داشتیم دیشب  مثل بچه های اطلاعاتی  یواشکی مراقب بودیم کسی چیزی نبره!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p>
یه پسره اومد یکی از پوکه ها رو دست کشید روش زیر چشمی نگام کردو خودشو مشغول یکار دیگه کرد تا رومو برگردوندم پوکه رو برداشت و گذاشت تو جیبش!!!<o:p></o:p>
از اونجایی که نیرو های ما خیلی زیاد بودن! یکی از بچه ها مچشو گرفت گفت اینا مال کهفه !  گفت میخوام یادگاری ببرم ما هم گفتیم گل ببرید!<o:p></o:p>
خلاصه اونجا مثل مادر فولاد زره ایستاده بودیم مردمو میپاییدیم !!!!!<o:p></o:p>
خدا از  سر تقصیرات ما بگذره!<o:p></o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
<o:p> </o:p>
خارج شده است
عماربصیر
کاربر جدید
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 14


« پاسخ #2 : 28 خرداد 1389,ساعت 12:57:56 »

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p>وقتی رسیدیم بالا  خانوما تا وسط محدوده آقایون نشسته بودن  یکی از برادرا گفت خانوما رو ببرید تا پشت تابلو که آقایون جا شن!!!!( تا اون موقع نهایت 30 -40 تا آقا بود اونجا )
به هزار عذر خواهی ملتو بلند کردیم که برن اونجا !
اونا هم با هزار غر ولند که چرا از اول نگفتید بلند شدند .
صفهای نمازو  مرتب کردیم ! حاج آقا اومد ... گفتند که  خانوما وصل نیستند!  و باید بیان سر جای اولشون دوباره با هزار عرض پوزش بلندشون کردیم و فرستادیم سر جاشون !
بعد گفتند اینجوری هم نمیشه! باید آقایون جلوی خانوما باشن نه کنارشون !
گفتند یه ردیف بیاین عقب  !!! دوباره...!
بعد نمازم گفتند برید سر جاتون  اینجا آقایون جا نمیشن!
دیگه واقعا ماها رو مون نمیشد ملتو بلند کنیم !
خلاصه جاتون خالی!!!  کلی آه و نفرین ملت افتاد دنبالمون!!!
</o:p>


<o:p></o:p>
 
خارج شده است
سید مرتضی
مدیران سایت
کاربر فعال
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 129



« پاسخ #3 : 30 خرداد 1389,ساعت 20:52:24 »

اصلاح شد! دوباره بخونید!
توی مراسم واقعاً جای یه راوی خالی بود!
داشتم از دلنوشته ها عکس می گرفتم، یه بنده خدایی اومد جلو و گفت: «این چیه؟ (اشاره به سنگر جلوی دلنوشته ها)»
داشت شاخ هام از تعجب در می اومد! گفتم: «این سنگر جبهه است، دکوره» دوباره پرسید: «ببخشید شهدا کجان؟»
با اشاره به مزار شهدا گفتم:«مزارشون اونجاست».
-«ببخشید این شهدا رو از کدوم شهر آوردن؟»
از سوالش نعجب کرده بودم! تو دلم گفتم مگه چند جا داریم که توش شهید باشه و بیارن؟!
گفتم: «روی سنگ مزارها نوشتن توی کدوم عملیات شهید شدن و چند سالشونه». بنده خدا هاج و واج مونده بود!
دوباره پرسید: «میدونید چرا آوردنشون اینجا؟» مونده بودم با اون سوال اولش چی باید جواب بدم! یعنی منظورش اینه که جای دیگه ای باید دفن میشدن یا اینکه چرا آوردنشون توی کوه! ازش پرسیدم: «منظورتون اینه که چرا آوردنشون توی کوه؟» تایید کرد هر چند از چشمانش معلوم بود منظورش همون حدس اولم بوده، منم شروع کردم با آب و تاب تمام ماجرا رو براش تعریف کردن اینکه چی شد شهدا رو آوردن اینجا، قرار بود کجا میزبانیشون رو بکنیم و چی شد که توی این کوه و تو دل غار شدیم میزبانشون.
کلی خوشحال شد از اینکه براش داستان شهدا رو تعریف کردم، احساس کردم حالش منقلب شد، با نگاه معصومی بهم نگاه کرد و گفت: «التماس دعا»
پیش خودم فکر کردم ایکاش میشد توی یه کتیبه ای چیزی داستان شهدای کهف رو می نوشتیم و جلوی درب ورودی کهف میذاشتیم. ناخودآگاه یاد داستانی افتادم که بشارت تعریف کرده بود، یه آن لبریز شدم از احساس شادی، یعنی میشه ...
و البته از شهدا خجالت کشیدم که چرا باید اینقدر کم ازشون گفته باشیم که برای آدمی با اون ظاهر موجه این سوالات توی اون سن هنوز بی پاسخ مونده باشه!
پاورقی: لینک متن بشارت http://kahf.ir/forums/index.php?topic=396.0
« آخرين ويرايش: 31 خرداد 1389,ساعت 15:17:36 توسط سید مرتضی » خارج شده است

اللهم انی اسئلک قتلاً فی سبیلک تحت رأیت نبیک مع اولیائک
admin
مدیر انجمن
کاربر فعال
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 245



« پاسخ #4 : 31 خرداد 1389,ساعت 10:19:51 »

کاری نداره که اون بخش بازخوانی یک پرونده رو بدین میرزا خطاطتون با همون جلوه های اسپره ای ! بنویسه بذاریم سر در کهف . فقط ممکنه ولنجک کلا کن فیکون بشه!
خارج شده است

خدا بال و پر پروازشان داد                   ولی مردم درون خود خزیدیند
 خدا هفت آسمان باز را ساخت                ولی مردم قفس را آفریدند
سید مرتضی
مدیران سایت
کاربر فعال
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 129



« پاسخ #5 : 31 خرداد 1389,ساعت 12:11:48 »

آره، خودم هم تو همین فکر بودم که به میرزا خطاطمون بگیم این کار رو بکنه، اتفاقاً باید کن فیکون بشه اونجا! هر چند دیگه آدم هاش مثل قبل نیستن و یه عده ای به اشتباهشون پی بردن اما باید دائم براشون تکرار بشه اشتباهشون تا دوباره تکرار نشه!
حالا میشه یه کم ملایم تر هم برخورد کرد باهاشون.
خارج شده است

اللهم انی اسئلک قتلاً فی سبیلک تحت رأیت نبیک مع اولیائک
صفحه: [1]   بالا
  چاپ صفحه  
 
پرش به :