داشتم از حوادث دیشب براتون میگفتم!
تو این مدتی که تو کهف کار کردیم دیگه قلق کارا دستمون اومده!
حیف که عکس نگرفتیم از اتفاقات گذشته !
هفت سین امسالمون سمنوی مونده مال یه سال پیشو ریختم توی کاسه گذاشتیم تو دکور فردای سال تحویل اومدیم دیدیم یکی همشو خورده!!!
قشنگ با انگشتاش تهشو پاک کرده بود !!! اثر انگشتش هنوز مونده بود!!!!
سیبمونم که یکی دیگه گاز زده بود!
تسبیح عقیق اصل مال کربلا رو هم که تو دکور کار کرده بودیم تبرکی پیچوندن!!!
دیگه کار ما شده بود حکایت اون جملهه هست که میگن روی لباسم نوشتم ورود ممنون خمپاره آمد گفت من بیسوادم!!!
روی دکور زده بودیم که وقف کهف الشهداست و خواهش میکنیم!!!!!! دست نزنید!
اما مثل اینکه یا طرف بی سواد بوده یا .... !
خلاصه برای ما درس عبرت شده بود !
چهارشنبه که داشتیم کارای اخر دکورو میکردیم همه چیزو با چسب چسبوندم !
تسبیح ، پلاکا، سر بندا، حتی مهر و گلدون و جانماز و پوکه ها رو !!!
دیشب رفته بودیم تا یه کم نظم بدیم به رفت و امد زائرا داخل کهف یکی از بچه ها گفت بیا این خانومه کارت داره !
اومد دست منو گرفت برد ته کهف گفت من این عکس آقا رو میخوام !
یه عکس خوشگل از آقا داشتیم که داشت روزنامه میخوند اومد گفت اینو بکن بده به من !
من گفتم حاج خانم این عکس نقطه عطف این قسمت از دکوره! گفت نه !!! من اینو میخوام گفتم بزار یه روز بمونه ما سه شبانه روز روش کار کردیم!!!
گفت پس یه چی به من یادگاری بده رفت سراغ سر بندا گفتم حاج خانم جون مادرت من خاک پاتونم ولی خواهش میکنم !!!!
یه دونه پلاکو یادم رفته بود بچسبونم ! رفت برداشت گفت این مال من !
یه دفعه همه ریختن رو سرم که ماهم میخوایم!!!!
گریم گرفته بود!
خلاصه قرار شد آدرسشو بده به من من براش یه عکس بگیرم بیارم کهف متبرک کنم براش بفرستم!!!!