گفتم نمی‌خواهم بروی «سوریه»/آماده خداحافظی نبودم!

دلم خیلی شور می زد نمی دانستم چه بگویم. بچه ها را بوس کرد اما تا آمد با من خداحافظی کند گفتم نه من آماده خداحافظی نیستم به زور...
دلم خیلی شور می زد نمی دانستم چه بگویم. بچه ها را بوس کرد اما تا آمد با من خداحافظی کند گفتم نه من آماده خداحافظی نیستم به زور دستم را بلند کرد و رفت.

مرضیه خانم لابد در دورترین افق های ذهنی اش هم تصور نمی‌کرد روزگاری شهری که او هرگز آنجا را ندیده مرد خانه‌اش همان که عاشقش بود را برای همیشه پیش خود نگه دارد. خان طومان در حق او نامردی کرد و چشم دیدن خوشبختی او و حسن آقا را نداشت.

حسن آقا یار و دیار را در فروردین سال گذشته به خدا سپرد و راهی مقصدی شد که بازگشتی ندارد. راست می‌گویند کسی که قدم در راه عشق می‌گذارد هیچ گاه بر نخواهد گشت تا برای بقیه تعریف کند که چه بر سرش آمده. عاشق می‌ماند و در آتش عشق خود جاودان خواهد شد. مرضیه خانم اگرچه طعم تلخ هجران روح لطیف زنانه اش را مکدر کرده اما می‌گوید خدا قلبم را آرام کرد. از حالا تا وقتی که زمان دیدارشان در بهشت برسد باید انتظار بکشد و چقدر کشنده است این انتظار!

شهید حسن رجایی فر سال گذشته به همراه عهده ای از رزمندگان خطه شمال در شهر خان طومان سوریه مورد هدف تروریست های تکفیری قرار گرفتند و برای همیشه جانشان زنده شد و جسم بعضی‌هایشان هم همانجا ماند تا گواهی باشد برای آیندگان که تاریخ فرزندان حضرت روح الله را مطالعه خواهند کرد. آنچه خواهید خواند گفت‌وگویی است کوتاه با راضیه بیگلریان که اینگونه سخن را آغاز می‌کند:

*برگردیم به سال ۷۵

اگر بخواهم از آغاز زندگی مشترکم با حسن برایتان بگویم باید برگردیم به سال ۷۵ زمانی که من ۱۹ ساله بودم و او ۲۱ ساله. آن ایام دو سال بعد از اینکه دیپلم گرفتم هنوز پشت کنکوری بودم چون رشته مورد علاقه ام قبول نمی‌شدم.

همان سال بود که حسن آقا با خانواده آمدند خواستگاری. ایشان سرباز بود و در کنارش مغازه ای داشت که کارهای فنی و برق کاری می‌کرد. ماجرای زن گرفتن او هم از یک خواب شروع شد به این صورت که پدرش بلافاصله پس از سرباز شدن او پیشنهاد می‌کند پسرش زن بگیرد اما حسن به شدت مخالفت می‌کند و می گوید حرفش را نزنید تا کارم به خوبی مشخص شود. همان شب بعد از این صحبت سیدی را خواب می‌بیند که مشخصات مرا داده بود و گفته بود با این دختر ازدواج کن. حسن با اینکه ما نسبت فامیلی دوری داشتیم اما اصلا ما را نمی‌شناخت. به همین دلیل به آن سید می‌گوید: من او را نمی شناسم. سید گفته بود دختر مشدی جعفر بیگلریان است. فردای این خواب مرخصی گرفت و آمد برای خواهرش ماجرا را تعریف کرد و گفت اگر همین دختر باشد من حاضرم ازدواج کنم.

*اصلا حرفی از رفتنش به سپاه نبود

وقتی آمدند خواستگاری اصلا حرفی از رفتنش به سپاه نبود و گفت من برق کار هستم. البته بعد از سربازی مغازه فرش فروشی زد. من هم گفتم شغل شما برای من مهم نیست اینکه روزی حلال بیاورید اهمیت بیشتری دارد. زندگی مشترکمان را در منزل پدرش آغاز کردیم.

*من هم موافق بودم

سال ۷۸ آمد گفت می خواهم بروم سپاه. من هم موافق بودم، ۵ سال اول قراردادی بود تا جذب شود. به محض این هم که جذب شد یک سال رفت کرمانشاه مأموریت. خودم می رفتم مغازه را اداره می کردم.

حدود ۱۶ سال در سپاه بود که ماموریت های خطرناک هم زیاد می‌رفت. مثلا سال قبلش در پیرانشهر با پژاک جنگیده بودند که از دوستانش هم چند نفری شهید شدند. با اینکه سه فرزند هم داشتم اما عادت کرده بودم.

*وقتی خواست برود سوریه جلویش را گرفتم

هیچ وقت موقع رفتن به مأموریت مخالفتی نمی‌کردم اما وقتی که خواست برود سوریه جلویش را گرفتم و گفتم که نمی‌خواهم بروی. حسن چون از مخالفت من خبر داشت وقتی برای گرفتن پاسپورت اقدام کرد گفت می خواهم بروم کربلا. برج ۸ سال ۹۴ بود که گفت می‌خواهم بروم پیاده روی اربعین. اما چند روز قبل رفتن گفت به سوریه می‌روم. یک هفته قبلش شبانه روز بی تابی می‌کردم و قرار نداشتم اما لحظه رفتن خیلی آرام بودم و خطر رفتن را احساس نمی کردم. خودش هم می گفت وقتی بخواهم بروم خودت راضی می‌شوی.

*از فرمانده اش خواهش کردم دیگر او را نبرند

اولین باری که به سوریه رفت مجروح برگشت. از فرمانده اش خواهش کردم دیگر او را نبرند اما گفت اگر خودش بخواهد ما کاری نمی توانیم بکنیم. حسن گفت من قصد دارم ۲۵ فروردین دوباره بروم. گفتم صبر کن امیر سجاد از آب و گل در باید بعد برو. گفت پناه بر خدا همه چیز درست می شود. تکه کلامش همین بود که درست می شود. وقتی اصرار مرا برای نرفتن دید گفت باشه چهار ماه دیگر می روم.

*من آماده خداحافظی نیستم

ما تا ۱۳ فروردین در روستا بودیم. چهاردهم رفتیم خانه خودمان در ساری. همان شب دیدم با موبایلش تماس گرفتند. حسن خواب بود و از فرط خستگی گوشی را بر نداشت. من اسمش را دیدم گفتم: حسن راننده سردار است. تا این را گفتم در جا پرید و چند دقیقه بعد گفت باید وسایلم را جمع کنم بروم. پرسیدم: کجا؟ گفت: زاهدان. گفتم شما زاهدان مأموریت نمی رفتید که. همش می خندید. گفتم نه زاهدان نمی روی می خواهی بروی سوریه. سریع ساکش را جمع کرد. من برای اینکه مانع رفتنش بشوم وسایل شخصی اش را ندادم اما خودش برداشت. با ناراحتی گفتم پس امیر سجاد را هم با خودت ببر. گفت: باشه. دخترم زد زیر گریه. گفت: اصلا معلوم نیست بروم الان تازه فراخوان دادند باید بروم پادگان. هیچی معلوم نیست. دلم خیلی شور می زد نمی دانستم چه بگویم. بچه ها را بوس کرد اما تا آمد با من خداحافظی کند گفتم نه من آماده خداحافظی نیستم به زور دستم را بلند کرد و رفت.

می گفت تو می روی در حسینیه گریه می کنی یا زینب یا زینب می کنی. آیا الان که حرمش در خطر است نمی خواهی من بروم؟ دیگر سکوت می کردم.

*راضی باشیم به رضای خدا

وقتی رفت بچه‌ها گریه کردند. گفتم: گریه نکنید بابا خودش دوست دارد که برود این جمله را که گفتم انگار دلم محکم شد. گفتم گریه کنید که او بر نمی گردد واقعا دارد می رود. پسرم از فرط ناراحتی زنگ زد به پدر بزرگش. گفتم باید راضی باشیم به رضای خدا.

ساعت ۳ صبح حرکت کردند به سمت تهران. بعد از ظهر ساعت ۵ هم تماس گرفت گفت داریم سوار هواپیما می شویم. قسمش دادم به جان امیر سجاد که تو را خدا حالا که داری می روی و از دست من کاری بر نمی آید مواظب خودت باش. حتما حضرت زینب (س) خواسته که تو اینجور عاشقانه می روی.

*سی امین روز…

روز ۱۷ اردیبهشت پنجشنبه‌ی قبل از شهادتش تماس گرفت. خواهر زاده من مریض بود اتفاقا تا تماس گرفت حال او را پرسید، گفتم: خوبه. حال بچه ها را پرسید. پسر بزگم در رشته قرائت قرآن در استان اول شده بود. این خبر خیلی خوشحالش کرد و به همکارانش هم گفته بود. گفت برایش دعا می کنم. گاهی روزی سه بار تماس می گرفت. و من باز می خواستم تماسسش را بگیرد. روز سی ام که شد خیالم راحت شد گفتم بیشتر روزهای ماموریتش گذشت. ۴۵ روز مدت هر دوره مأموریت است.

*زبانم نمی چرخید بپرسم

جمعه دیدم یک روز کامل تماس نگرفت و دلم خیلی شور افتاد. به من گفته بود اگر خودم هم تماس نگرفتم به دوستام می گویم زنگ بزنند خبر من را بدهند. هرچه منتظر شدم خبری نشد. صبح شنبه ساعت ۷ یکی از هم محله ای ها به گوشی ام زنگ زد که حال حسن آقا چطوره؟ گفتم والا یک روز و نیم است که به من زنگ نزده. گفت شایعاتی شده که همکارانش زخمی شدند. اما او حالش خوب است. من کمی مشکوک شدم اما باز گفتم خدایا سپردم به خودت. ساعت حدود ۱۰ بچه ها رفته بودند مدرسه. برادرشوهرم تماس گرفت که زن داداش شایعاتی شده. یکی از همسایه ها خانه ما بود و من خیلی استرس گرفتم. همسایه ما که شوهرش سوریه بود از طریق شوهرش خبر داشت. همه می دانستند جز من. همکارانش هم می گفتند نگران نباش. هرچه به مافوقش زنگ می زدم و پیام می دادم جواب نمی داد. به یکی دیگر زنگ زدم گفت نه محاصره بودند اما آزاد شدند. یکجورهایی قانع شدم. خواستم تماس بگیرم با یکی دیگر از فرماندهان که اشتباهی شماره یکی از هم محله ای ها را گرفتم. از من پرسید چه خبر گفتم والا من که خبری ندارم شما چه؟ گفت در یک سایتی دیدم اسم حسن در لیست است اما نگفت لیست چی؟ گفتم خب لیست چی؟ اسیرها زخمی ها؟ زبانم نمی چرخید بگم شهدا. گفت شهدا. خواهرم عصبانی شد و گوشی را گرفت گفت این حرف ها چیه می زنید. پسرم همان وقت رسید و جویا اخبار شد و دوباره تماس گرفت با همین آقا. گفت تلگرامت را روشن کن من اسامی را بفرستم. اینگونه ما هم با خبر شدیم.


شهید کابلی و شهید رجایی فر در جمع همرزمان

*زندگی ما به سختی می گذشت اما قانع بودیم

بیگانگان سعی دارند کار اعتقادی مدافعان حرم را با بحث مالی پایین بیاورند. حسن حقوق زیادی نمی گرفت و زندگی ما به سختی می گذشت اما قانع بودیم. به جان بچه هایم دفعه اول که رفت حتی یک هزار تومان به ما ندادند در حالی که همه می پرسیدند چند میلیون گرفتید؟ خیلی از این حرف ها شنیدیم اما حسن برای پول نرفت. اعتقاد شدیدی به حضرت زینب(س) و حضرت فاطمه(س) داشت. شهادت حضرت زهرا همیشه خرج می داد. بعد از شهادتش متوجه شدیم چقدر به بچه های یتیم کمک کرده بود.

*حسن عاشق بچه هایش بود

می گویند این ها عشق به زندگی و خانواده نداشتند. اما حسن عاشق بچه هایش بود عاشق زندگی بود. تولد بچه ها را حتما باید جشن می گرفت. کارنامه می گرفتند جایزه می داد. حسن یک پدر نمونه بود از همه لحاظ. می گفت بچه ها را آن جور که من دوست دارم بزرگ کن. ما هر شب چند دقیقه ای قرائت قران داشتیم. همیشه هم دعای آخرش این بود که خدایا مرگ ما را با شهادت قرار بده. می گفت بعد از من این جلسه را ادامه بدهید. به بچه ها هم سمت داده بود مثلا دخترم را مدیر جلسه کرده بود. می گفت مدیر باید قران ها را بیاورد و ما را دور هم جمع کند.

*هیچ کار ناتمام برای من نگذاشت

حسن هیچ کار ناتمام برای من نگذاشت. خانه را مرتب کرد و بدهکاری هایش را تسویه کرد. هر وقت نمازش را دیر می خواند یا نماز شبش ترک نمی شد می گفت حتما یا کار اشتباهی کردم یا غذای بدی خوردم. به حق الناس خیلی اعتقاد داشت.

*کنار حسن خیلی خوشبخت بودم

جنازه شوهر من هنوز بر نگشته. از حضرت زینب(س) می خواهم اگر قسمت این است یکبار دیگر او را ببینم پیکرش بر گردد. امیدوارم خانم او را بپذیرد. من کنار حسن بسیار خوشبخت بودم. با هم کار می کردیم می رفتیم سر باغ پرتقال می کندیم می فروختیم و در زندگی قانع بودم.

*سه یادگاری

حاصل ازدواج ما سه فرزند است. محمد که ۱۷ سالش است و مهدیه که کلاس ششم و دختر بسیار قوی ای است. که با شنیدن خبر شهادت پدرش اول شکه شد و بسیار گریه کرد اما بعد روحیه اش طوری شد که مرا هم آرام می‌کرد. فرزند سوممان هم امیر سجاد است که زمان شهادت حسن آقا یک سالش نشده بود.

*اسلحه پدرم را زمین نخواهم گذاشت

محمد ۱۶ جز قرآن را حفظ است و در رشته تجربی تحصیل می‌کند و می‌گوید من هم پاسدار خواهم شد و اسلحه پدرم را زمین نخواهم گذاشت. افتخار می کنم که پدرم مرا به قرآن دعوت کرد. افتخار می کنم که پدرم قهرمان بود و برای حفظ اسلام رفت. خوشحالم که پیکرش بر نگشت و حضرت زینب(س) او را قبول کرد.

خدا در قران می گوید مپندارید شهدا مرده اند بلکه آنها زنده هستند و در نزد خدا روزی می خورند و در آیه دیگری می‌فرماید: حتی به ذهنتان هم خطور نکند که آنها مرده اند.

منبع: فارس

دسته بندی ها
وب نوشت
بدون دیدگاه

ارسال پاسخ

*

*

مطالب مرتبط