یک سال که آقا ابوالفضل ماموریت نبود برایش جشن تولد گرفتم گفت شهدا قبل از رفتنشان اتفاق خاصی برایشان می افتد که تو هم برایم تولد گرفتی/ ایام عید که تماس گرفت ، گفت تو در قدم هایی که من برمی دارم شریک هستی

از وقتی رفتی برای دلداری و همدردی جملاتی تکراری شنیده است…. ” گذر زمان تا حدی آرامت می کند.”… ” به خودت فرصت بده”…. ” گذشت زمان صبورت می...

از وقتی رفتی برای دلداری و همدردی جملاتی تکراری شنیده است….

” گذر زمان تا حدی آرامت می کند.”…
” به خودت فرصت بده”….
” گذشت زمان صبورت می کند.”…

شهید ابوالفضل راه چمنی متولد اسفند ماه 1364 و از 19 سالگی مربی تاکتیک در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران بود . همسر شهید راه چمنی امروز گذری کوتاه از همراهی اش با شهید و مروری بر خاطرات سالهای نو با هم بودنشان را برای ما بیان کرده اند.

همسر شهید : چند باری او را دیده بودم، در دوران دبیرستان و نوجوانی آرزویم رسیدن به او بود تا این که پدرم خبر داد که آقا ابوالفضل و خانواده اش به خواستگاری می آیند بعدها به من گفت که تا مدت ها مرا زیر نظر داشته است.

در روز خواستگاری از سختی های کار خود گفت واز من سوال کرد میتوانم این سختی ها را تحمل کنم؟ ولی من به دلیل علاقه به او و ایمان قلبی اش جواب مثبت دادم و با 14 سکه بهار آزادی و یک سفر کربلا به درخواست آقا ابوالفضل در خرداد ماه 1390 به عقد او درآمدم.

به شدت بر مسئله تبعیت از ولایت فقیه تعصب داشت، حافظ و قاری قرآن بود و نماز اول وقتش ترک نمی شد، او در کارهای خانه بسیار به من کمک می کرد و اعتقاد داشت این مسئله باعث ریزش گناهانم می شود، بسیار ساده زیست بود و به فقرا کمک می کرد، از سوی دیگر در رشته های ورزشی مانند غریق نجات، شنا، راپل ، صخره نوردی، چتربازی و جودو تبحر داشت.

آقا  ابوالفضل 8 بار به مدت 45 یا 2 ماه به سوریه رفت و همیشه سالگرد ازدواج و تولدهایمان در ماموریت بود، یک سال که در خانه بود تصمیم گرفتم برای او تولد بگیرم، که او به من گفت خانم شهدا قبل از رفتنشان کار خاصی انجام می دهند و یا اتفاق خاصی برایشان می افتد که تو هم برایم تولد گرفتی….. و من آنجا متوجه شدم که منظور او شهادت است، این آرزوی همیشگی اش بود، بنابراین برای سفر بعدی اش که اخرین سفرش بود خودم چمدانش را آماده و راهی اش کردم. شهیدان خلیلی و محمد خانی از دوستان ابوالفضل بودند تصریح کرد: شهادت دوستانش او را بسیاراز دوریشان اندوهگین می کرد، این اواخر در نمازهای شبش بسیار گریه می کرد و در قنوت هایش می خواند که “(الهم الرزقنی شهاده فی سبیلک…) “

” قرار بود برای سال تحویل سال۹۱ در کنار شهدا باشیم و به سفر جنوب برویم. این سفر ما به همراه چند تا از اعضای خانواده آقا ابوالفضل بود.اولین باری بود که سفر راهیان نور را تجربه میکردم.از قبل علاقه شدیدی به این سفر داشتم و توانستم آن را کنار آقا ابوالفضل تجربه کنم.ما در دوکوهه مسقر شدیم .فردا صبح قرار بود سال تحویل شود. حس خوبی بود در کنار شهدا و سال جدید را تجربه کردن. به رسم ادب بر روی خاک شلمچه با برهنه قدم بر میداشتیم.یادم هست آقا ابوالفضل دمپایی هاش رو درآورد و منم ازش تبعیت کردم.مدام حرکات و رفتارش در کنار شهدا من را جلب خودش میکرد .متواضع قدم برمیداشت و سرش هم پایین بود.

نگاهش که میکردم انگار در حین پایین بودن سرش داشت به یک چیزی فکر میکرد.احساس میکردم از شهدا کمک میخواهد برای یاری کردنش در راهشان… نوبت به معراج الشهدا رسید.وارد که شدیم اسفند برای ورود زائر ها دود کرده بودند.کمی که جلو رفتیم شربت آبلیمو صلواتی میدادند. آقا ابوالفضل گفت :  بیا اینجا شربت شهادت میدهند برویم بگیریم .از روی مزاح گفتم : نخوری، اگه بخوری شهید میشوی.گفت : تازه برای تو هم میخواهم بگیرم.دوربین دستم بود.و از مناطق جنوب عکس یادگاری میگرفتم.آنجا هم سریع در حالی که داشت لیوان های شربت را برمیداشت که بیاورد و دوتایی بخوریم ازش عکس گرفتم.بعد از اینکه شربت خوردیم دوربین دادم به آقا ابوالفضل و از هم جدا شدیم.

یادم هست مداحی گذاشته بودند . رفتیم سمت مکانی که شهدای تازه تفحص شده ی داخل کفن را چیده بودند که زیارتشان کنیم.چشمم که به شهدا افتاد خیلی گریه کردم.از کفن کردنشان معلوم بود که چیزی جز استخوان از پبکر پاکشان نمانده بوده .

زیارتمان که تمام شد و آمدیم بیرون آقا ابوالفضل منتظر بود چشمم که به صورتش افتاد دیدم که خیلی گریه کرده بوده و سعی میکرد نگاهش را پنهان کند که متوجه نشوم گریه کرده.در اتوبوس که نشستیم عکس هایی که از داخل معراج گرفته بود را به من نشان داد… مقصد بعدی شلمچه بود.از محل اتوبوس ها تا مزار شهدا فاصله ی زیادی بود ابتدای ورودی همگی کفش ها را درآوردیم و در مسیری که خون هزاران شهید ریخته شده بود قدم برداشتیم.وارد محل دفن شهدا که رسیدیم نماز زیارتی خواندیم و منتظر شدیم که آقایان از کنار مزار شهدا کنار بروند و ما هم زیارت کنیم.

ساعت جمع شدن کنار اتوبوس اعلام شده بود وقتی امدیم بیرون و کنار اتوبوس منتظر آقا ابوالفضل شدم .هنوز کمی تا زمانی که اعلام شده بود مانده بود.وقتی آقا ابوالفضل آمد و همگی به اتفاق خواهر های ایشان و بچه هایشان رفتیم و در اتوبوس نشستیم اتوبوس حرکت کرد آقا ابوالفضل دوربین را روشن کرد و گفت : خانم این عکس نگاه کن.گفت : ببین این شهید چقدر شبیه من هست.دوربین گرفتم و به عکس شهید نگاه کردم.به آقا ابوالفضل گفتم : واقعا شبیه هم هستید.به من گفت : این عکس را به کسی نشان نده.و این ماجرا را برای کسی تعریف نکن.گفتم : چشم…

گذشت تا چند روز بعد شهادت آقا ابوالفضل که خانه پدر آقا ابوالفضل با بقیه خواهر ها و برادرانش جمع بودیم و مشغول نگاه کردن عکس ها و کلیپ های آقا ابوالفضل بودیم.یاد عکس و آن شهید و شباهت آقا ابوالفضل به اون شهید افتادم. عکس را پیدا کردم و به خواهر آقا ابوالفضل نشان دادم و گفتم : میدانی این کیه؟؟

گفت : معلومه ابوالفضله دیگه.

گفتم: نه آقا ابوالفضل نیست و داستان جنوب را برایش تعریف کردم.

شهیدی که آقا ابوالفضل بهش شباهت داشت شهید حجت الله رحیمی خادم الشهدای راهیان نور بود و جالب اینکه وقتی آقا ابوالفضل چنین شباهت را دیده بود و از عکس شهید رحیمی عکس گرفته بود چیزی کمتر از یک ماه از شهادت شهید رحیمی می گذشت.”

آقا ابوالفضل 11 اسفند ماه به سوریه رفت و تحویل سال با من تماس گرفت، در ایام عید که به من زنگ می زد از او پرسیدم : شما هم آنجا عید دیدنی رفتید که گفت : بله کلی هم از داعشی ها پذیرایی کردیم، سه روز قبل از شهادتش نیز با من تماس گرفت و به او گفتم : دلم برایت تنگ شده و آقا ابوالفضل با مهربانی پاسخ داد که خانم تو در قدم هایی که من برمی دارم شریک هستی من جواب دادم که نمی توانی این بار به جای 45 روز 40 روز بمانی و زود برگردی که گفت : امکانش نیست اینجا کار زیاد است. فرودین ماه 1395 بر اثر ترکش خمپاره در العیس جنوب غرب حلب به فیض شهادت نائل آمد.

 منبع: رجانیوز
دسته بندی ها
وب نوشت
بدون دیدگاه

ارسال پاسخ

*

*

مطالب مرتبط