کربلای هویزه !

شهر هویزه در ۱۰ کیلومتری جنوب غربی سوسنگرد، مرکز یکی از بخش‌های دشت آزادگان است. دشمن در آغاز جنگ با اشغال شمال و شرق هویزه، عملا آن را محاصره...
شهر هویزه در ۱۰ کیلومتری جنوب غربی سوسنگرد، مرکز یکی از بخش‌های دشت آزادگان است. دشمن در آغاز جنگ با اشغال شمال و شرق هویزه، عملا آن را محاصره کرد. در عملیات هویزه در ۱۵/۱۰/۵۹ رزمندگان از این منطقه نفوذ کردند و به محل استقرار دشمن در جنوب کرخه هجوم بردند و ۸۰۰ نیروی عراقی را اسیر کردند که این تعداد تا آن روز جنگ، بی‌سابقه بود. اما با شروع پاتک‌های دشمن، نیروهای خط مقدم عملیات که گروهی از پاسداران هویزه، حمیدیه و اهواز و گروهی از داشجویان پیرو خط امام بودند در محاصره قرار گرفتند و تعدادی از آنان از جمله سید حسین علم‌الهدی فرمانده سپاه هویزه به شهادت رسیدند. در طی عملیات بیت‌المقدس در اردیبهشت ۱۳۶۱ منطقه هویزه با رمز یا علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام آزاد شد و پیکر عزیز این شهدا در مکانی که امروز به عنوان یادمان شهدای هویزه میزبان زایرین می‌باشد شناسایی شد.
طی هشت سال جنگ تحمیلی، حماسه‌های زیادی آفریده شد که هر یک از آنها ویژگی‌های خاص خود را داشت و در سیر جنگ مؤثر بود. یکی از این حماسه‌ها، حماسه هویزه است. محمدرضا باستی، از بازماندگان حادثه، ضمن گزارش چگونگی حضور خود در عملیات هویزه، وقایع ۱۶ دی‌ماه ۵۹ را توضیح داده است. وی پنجاه روز بعد از عملیات هویزه که تا حدی بهبود یافته بود، این گزارش را نوشت و به‌دلیل آنکه حاوی برخی نکات و جزئیات قابل‌توجه می‌باشد، با کمی تلخیص ارائه می‌شود:
صبح روز ۱۶ دی، روز دوم حمله بود، همین‌که آفتاب‌ زده شد دوباره آماده رفتن شدیم… دوباره همان افراد دیروز، به‌اتفاق علی حاتمی رفتیم. ساعت هشت بود که به جبهه رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم، لودر داشت سنگر می‌کند، چهار سنگر کنده بود. فرمانده آن قسمت که ما پهلوی جیپ او ایستاده بودیم در بی‌سیم گفت: چهارتا از تانک‌ها را بفرست جلو، سنگرها آماده است. سنگرها تقریباً هرکدام پنجاه متر از یکدیگر فاصله داشتند. پس از پنج دقیقه، چهار تانک آمد و در سنگرهای جلو مستقر شد. من از فرمانده آن قسمت پرسیدم: اینجا کجاست و تا پادگان چقدر فاصله داریم؟ گفت: فعلاً فرصت این کار را ندارم، همین‌قدری می‌دانم که این ارتش خودمان است و آن سمت هم ـ مقابل جاده جوفیر را نشان داد ـ ارتش عراق است.
… تانک‌های عراقی‌ها را به‌خوبی می‌توانستیم ببینیم، با دوربین نفرات آنها هم دیده می‌شدند. عراق، شبانه تانک‌هایش را آورده و مقابل آتش ایران آرایش داده بود. افرادی که شب را همان‌جا بودند می‌گفتند: عراقی‌ها دیشب با چراغ روشن حرکت می‌کردند.
… ساعت ۳۰ /۸ بود که اولین گلوله توپ ازطرف دشمن شلیک شد. متقابلاً آتش ما هم آغاز شد. در آن لحظه، من و محسن غدیریان و علی حاتمی و تنی چند از بچه‌ها در پشت تانک پنهان شده بودیم. بعد از لحظه‌ای، گودالی دیدیم و درون آن رفتیم، حدود نیم ساعت در گودال بودیم، درحالی‌که توپخانه‌های دشمن، از هر طرف روی منطقه آتش می‌ریختند.
… ما از گودال برخاستیم، آمدیم در سمت چپ جاده و با سایرین جلو رفتیم. هر صد الی دویست متری که می‌رفتیم نیم ساعتی می‌نشستیم. بعضی‌ها همان‌جا می‌ماندند و بقیه جلو می‌رفتند. حدوداً یک کیلومتر جلو رفته بودیم، دیگر جرأت نمی‌کردیم که جلو برویم؛ چون در آنجا قسمتی بود که هیچ‌گونه جان‌پناهی نداشت. همان‌جا نشسته بودیم که دیدیم حسین علم‌الهدی و انصاری به‌اتفاق چند نفر دیگر از راه رسیدند؛ آنها هم دولا دولا جلو می‌آمدند. این قسمت را هم به‌سرعت جلو رفتند، ما هم برخاستیم و دنبال آنها به‌طرف جبهه عراق پیش رفتیم. حدوداً دویست الی سیصد متر دیگر جلو رفتیم.
گلوله‌های کالیبر ۵۰ را مرتباً به‌سمت ما می‌زدند، گویا ما را دیده بودند. در پناه جاده و خاکریزی که به‌موازات جاده بود، برای استراحت نشستیم. بعد علم‌الهدی به‌اتفاق انصاری گفتند: ما می‌رویم بی‌سیم و قطب‌نما بیاوریم تا دیده‌بانی کنیم. حدوداً ساعت نیم الی یک بعدازظهر بود، آنها رفتند و من به‌اتفاق علی حاتمی و محسن غدیریان و دو نفر دیگر جلوتر از همه ماندیم. حدود یک ساعت گذشت ولی علم‌الهدی نیامد. هرلحظه هم امکان داشت که گلوله توپی به محل ما بیفتد… این گلوله‌های توپ بیشتر از جبهه خودمان بود که در نزدیکی ما به زمین می‌خورد.
دو نفری که پهلوی ما نشسته بودند برخاستند و برگشتند. من هم به محسن هِی می‌گفتم: بیا ما هم برویم، آخر ما در اینجا نشسته‌ایم به چه درد می‌خوریم، درصورتی‌که هرلحظه هم امکان دارد که گلوله توپی در اینجا بیفتد و او هم می‌گفت: نه همین‌جا بنشین، حالا بچه‌ها با بی‌سیم می‌آیند. علی حاتمی گفت: من می‌روم. محسن گفت: اگر می‌خواهی بروی، گلوله‌های آر.پی.جی را بده به باستی و برو. علی هم گلوله‌ها را پهلوی محسن گذاشت و رفت، حدود صد متر پایین‌تر پهلوی دو سه نفر دیگر از بچه‌ها نشست. درنتیجه، جلوتر از همه بچه‌ها من بودم و محسن. حدود یک ربع الی نیم ساعت با محسن، تنها جلوی همه بودیم.
یادم هست که محسن خیلی با خدا راز و نیاز می‌کرد و دعاهایی را که در قنوت می‌خوانیم او می‌خواند. در همین حال بودیم که حسین علم‌الهدی و مسعود انصاری و عده‌ای دیگر را دیدیم که به‌طرف ما می‌آمدند. آنها بی‌سیم را نیاورده بودند، ولی علم‌الهدی گویا یک آر.پی.جی آورده بود. با آمدن آنها مقدار زیادی بازهم از آن منطقه جلوتر رفتیم تا رسیدیم پشت یک تپه خاک که تقریباً هفتاد الی هشتاد سانتی‌متر از زمین بلند بود و دیگر ازآنجا به بعد هیچ خاک‌ریزی وجود نداشت. همگی پشت آن خاک مستقر شدیم. فاصله ما تا عراقی‌ها کمتر بود تا با نیروهای خودمان پشت تپه. شاهد آتش هر دو طرف بودیم، با چشم به‌خوبی آمبولانس عراقی‌ها را می‌دیدیم که در رفت‌وآمد بودند.
مقداری از موقعیت جبهه‌ها بگویم: ما صبح که نیروهای خودمان را دیدیم نیروها پشت سر هم و تقریباً به فاصله پنجاه متر از یکدیگر مستقر بودند، ولی عراقی‌ها شاید در هر صد متر، یک تانک داشتند. از صبح ساعت ۵ /۸ که درگیری آغاز شد، آتش نیروهای ما بسیار زیادتر از عراقی‌ها بود و همان ساعت‌های اول چند تانک آتش گرفته بود.
تا ظهر برتری با ما بود، لیکن از بعدازظهر آتش دشمن غلبه کرد و شلیک‌های آنها یک‌لحظه قطع نمی‌شد. دائم شلیک می‌کردند، بعضی مواقع خودشان را هماهنگ نموده و در عرض ده ثانیه شاید متجاوز از پنجاه گلوله توپ به‌سمت نیروهای ما شلیک می‌کردند و یک دیوار از دود مقابل جبهه ما درست می‌شد؛ به‌طوری‌که دیگر پشت سر جبهه ما پیدا نبود. این‌گونه اجرای آتش دو سه بار اتفاق افتاد. دامنه جنگ هم وسعت زیادی پیدا کرده بود؛ به‌طوری‌که تا کیلومترها به‌طرف راست جاده جوفیر، در جبهه عراق آتش ردوبدل می‌شد. به‌درستی معلوم بود که از صبح با تعداد کمی نیروها را مشغول نگه داشتند و از پشت، جبهه‌شان را تقویت کرده، نیروهای تازه‌نفس را در سمت راست جاده آرایش می‌دادند.
حدود ساعت چهار بعدازظهر، یکی از بچه‌ها متوجه تانک‌های دشمن شد که به‌طرف ما پیش می‌آمدند. حسین علم‌الهدی و محسن به ما گفتند: شما آر.پی.جی ندارید، بروید که کشته می‌شوید. درست یادم نیست که خودش آر.پی.جی داشت یا نه. خلاصه او ما را روانه کرد که در آنجا نمانیم. من درحالی‌که تپش قلبم شدید شده بود به‌اتفاق بقیه دولا دولا به‌طرف جبهه خودمان دویدیم. یکی از تانک‌های عراقی جلوتر از همه تانک‌ها پیش می‌آمد، شاید پانصد متر جلوتر از بقیه بود. ما حدود صد متر بیشتر پیش نرفته بودیم که برگشتیم پشت سر، بچه‌ها را ببینیم. دیدیم که حسین یک گلوله آر.پی.جی به‌طرف تانک شلیک کرد که حدود یک متر از بالای تانک رد شد.
دوباره آغاز به عقب‌نشینی کردیم بعد از حدود یک دقیقه دوباره پشت سرم را نگاه کردم که ببینم تانک‌ها تا کجا رسیده‌اند، دیدم بچه‌ها تانک جلویی را زده‌اند و آتش از آن بلند است. اولین تانک عراقی را که بچه‌ها زدند بقیه تانک‌ها سر جایشان ماندند و جلو نیامدند. ما حدود سیصد متری به عقب برگشته بودیم، در آنجا دیده‌بان ارتش را دیدیم که برای یکی از واحدهای توپخانه دیده‌بانی می‌کرد. ما همین‌که او را دیدیم خوشحال و مطمئن شدیم که اگر یک‌وقت خبری شد به‌وسیله بی‌سیم خبر می‌دهند. تانک‌های عراقی ایستاده بودند، درنتیجه، ما هم پهلوی دیده‌بان ارتش نشستیم. دیده‌بان در بی‌سیم می‌گفت دودزا بیندازید و آنها می‌گفتند نداریم. دوباره یک‌چیز دیگر گفت که بیندازید و آنها دوباره گفتند نداریم. دیده‌بان‌ها دو نفر بودند یکی بی‌سیم داشت و دیگری دستور می‌داد. در آخر گفت که سه گلوله بیندازید و آنها به گرای ۲۱۰ شلیک کردند. دوباره تصحیح کرد که پانصد متر به راست دوباره سه گلوله باهم بفرستید. ما همان‌جا نشسته بودیم، در این لحظه حاتمی که قبلاً از ما جدا شده بود، برگشته و دنبال ما می‌گشت؛ به من که رسید نشست، یک قوطی کنسرو غذا داد و گفت: می‌روم جلو برای بچه‌های جلو غذا ببرم. من گفتم: تانک‌های عراقی داشتند می‌آمدند، آنها به ما گفتند بروید و الان خودشان هم می‌آیند، تو نمی‌خواهد بروی. ولی او گفت: بچه‌ها گرسنه هستند، من می‌روم و با آنها برمی‌گردم. برخاست و رفت.
 صدای حرکت تانک‌های عراقی زیاد به گوش می‌رسید. بچه‌ها به همدیگر می‌گفتند: نکند ارتش دارد عقب‌نشینی می‌کند. بعضی دیگر می‌گفتند: نه، دارند تغییر موضع می‌دهند، چون گرای تانک‌ها را عراقی‌ها به دست آورده‌اند، آنها هم تغییر موضع می‌دهند. ما پشت جاده همچنان نشسته بودیم که یک‌مرتبه صدایی شنیده شد؛ به بچه‌ها گفتم: مثل اینکه هواپیمایی ندیدم؛ یک‌مرتبه دیدم تانک‌های عراقی هستند که دارند با زاویه ۴۵ نسبت به جاده جوفیر ازطرف راست جاده (سمت هویزه) به‌سوی ارتش ما می‌آیند و این صدای تانک‌ها بوده که دارند به‌طور مایل به‌سمت آن تعداد از نیروهای ارتش که در امتداد جاده جوفیر بودند، پیش می‌آمدند. فاصله ما با تانک‌ها کمتر از یک کیلومتر بود. یکدیگر را خبر کردیم که تانک‌های عراقی دارند پیش می‌آیند، برخیزید و برویم به‌طرف ارتش خودمان. همگی دولا دولا آغاز به فرار کردیم. گلوله‌های توپ و شلیک مستقیم تانک بود که همین‌طور در هوا رفت‌وآمد می‌کردند. همچنین، گلوله‌های سلاح‌های سبک و نیمه‌سنگین ازجمله کالیبر ۵۰ و کالیبر ۷۵ پی‌درپی در اطراف ما سوت می‌کشید و ردوبدل می‌شد. مشخص نبود که از کدام سمت گلوله می‌زنند؛ از همه سمت گلوله‌ها در رفت‌وآمد بود. ما هم حدود هفتصد تا هشتصد متر که برگشتیم یک‌مرتبه احساس کردم که کتفم تکان خورد و درد گرفت، فهمیدم که تیر خوردم. دستم را تکان دادم، دیدم که تکان می‌خورد؛ خوشحال شدم و دیگر معطل نماندم. با خود گفتم تند خودم را برسانم به ارتش تا با یک وسیله‌ای مرا ببرند بیمارستان. حدود دویست متر مانده بود که به نیروهای ارتش برسم. دود آتش فضای منطقه را تار کرده بود.
 اولین سری تانک‌های دشمن پیدا بود، حدود صد الی ۱۵۰ متر جلوتر رفته، دیدیم بچه‌هایی که زودتر از من رسیده‌اند، سینه جاده دراز کشیده و دارند به تانک‌ها تیراندازی می‌کنند. یک‌مرتبه سر من داد کشیدند که بخواب اینها عراقی‌اند. من هم فوری دراز کشیدم و دیدم که بله، سه تا از تانک‌های عراق آن‌طرف جاده ایستاده‌اند و اولین تانک آنها، حدود سی متر از ما فاصله داشت، ما هم ازطرف جاده روبه‌روی آن دراز کشیده بودیم و تانک عراقی هم آن‌طرف جاده بود. اینها همان تانک‌هایی بودند که گفتم با زاویه ۴۵ نسبت به امتداد جاده جلو می‌آیند. تانک‌هایی که هنوز در امتداد جاده قرار داشتند، همان‌جا یک‌بار آغاز به پیشروی نموده بودند که علم‌الهدی یکی از آنها را زده بود، یعنی سمت چپ جاده جوفیر. از آن تعداد تانک‌هایی هم که از عراقی‌ها به جبهه ما رسیده بود، رگبار قطع نمی‌شد؛ به‌طوری‌که ما سرمان را نمی‌توانستیم بلند کنیم. از نیروهای خودمان هم هیچ خبری نبود، تانک‌های سوخته و خراب را هم گذاشته و فرار کرده بودند.
ما محاصره شده بودیم، هیچ راه فراری نداشتیم و هیچ کاری نمی‌توانستیم بکنیم. یکی از بچه‌ها آر.پی.جی داشت، ولی گلوله آن را نداشت. بچه‌ها با ژ۳ و کلاش به تانک‌ها تیراندازی می‌کردند و مانع از آن می‌شدند که کسی سرش را از تانک دربیاورد. همگی ناامید بودیم؛ حتی یک درصد هم امکان نجات به خودمان نمی‌دیدیم.
بچه‌ها هنوز داشتند از امتداد جاده که جلو رفته بودند برمی‌گشتند؛ عده‌ای دولا دولا و بیشتر سینه‌خیز داشتند می‌آمدند. هیچ کس نمی‌دانست چکار بکند، هیچ کاری هم نمی‌توانستند بکنند، همگی مرگ را چند قدمی خود می‌دیدند. کشته‌ شدن برای من مهم نبود، ولی این‌طور قتل‌عام شدن بدون اینکه بتوانیم هیچ ضربه‌ای به آن‌ها بزنیم و حتی یکی از آن‌ها را بکشیم، خودمان کشته شویم، خیلی سخت و دردناک بود. در پناه جاده که خوابیده بودم دست در جیب‌های خود کرده و هرچه کارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره‌پاره کردم و مقداری خاک روی آن ریختم.
همه آماده بودیم که تانک‌های عراقی از آن‌طرف جاده بیایند این طرف، یا تسلیم می‌شدیم یا همه را به رگبار می‌بستند؛ هیچ‌گونه جان‌پناهی دیگر نداشتیم. در همان حال دیدم که دیده‌بان ارتش هم حدود دو سه متری من نشسته و هی دارد فحش می‌دهد و می‌گوید چرا به من نگفتند و عقب‌نشینی کردند، من که بی‌سیم داشتم، چرا من را این‌طور گیر انداختند.
رگبار تانک‌ها قطع نمی‌شد؛ بچه‌ها یکی‌یکی داشتند تیر می‌خوردند. هر کدام یک جایی‌مان را گرفته بودیم و خودمان را در پناه جاده جلو می‌کشیدیم. خون از بدن بچه‌ها سرازیر بود، ولی هنوز کسی از بچه‌ها شهید نشده بود. یکی از برادران به نام «خیرالله موسوی» که از تهران آمده بود، در یک متری جلوی من بود و داشت به تانک‌ها تیراندازی می‌کرد، ناگهان یک تیر آمد و خورد به کلاهش و من که پشت سرش نشسته بودم، دیدم که عقب کلاه سوراخ شد و گلوله دررفت؛ او کلاهش را برداشت و خون همین‌طور از سروصورتش به روی لباس‌هایش می‌ریخت و هی می‌گفت: بچه‌ها من تیر خوردم. دو سه بار تکرار کرد. تیر به پیشانی‌اش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود یک دقیقه‌ای پهلوی او بودم، هنوز داشت حرف می‌زد، ولی زبانش گیر می‌کرد و می‌گفت: بچه‌ها مرا هم با خود ببرید، نگذارید اینجا بمانم.
هنوز در پناه جاده خوابیده بودیم و بچه‌ها سینه‌خیز جلو می‌آمدند، در این حین مسعود انصاری هم داشت خودش را جلو می‌کشید. از او سراغ حسین و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آن‌ها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند.
علی حاتمی، که از دانشجویان پیرو خط امام بود و رفته بود برای حسین و محسن و جمال غذا ببرد، داشت می‌آمد. نمی‌دانم او فهمیده بود که محاصره شده‌ایم و چه موقعیت داریم یا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علی در امتداد جاده جلو می‌آمد، همین که به بچه‌ها رسید و دید همه بچه‌ها خوابیده‌اند و تانک عراقی آن‌طرف جاده است، بلافاصله راهش را کج کرد و به‌طرف سمت چپ جاده (مخالف هویزه) به راه افتاد و به‌طور مایل به‌طرف کرخه‌کور، سمت جلالیه می‌رفت. او نمی‌دانست که از این سمت به کجا سر در می‌آورد؛ درحقیقت، هیچ‌کس نمی‌دانست و لیکن به‌علت اینکه سمت دیگر جاده، تانک‌های عراقی وجود داشت و نیز در دو کیلومتری روبه‌روی ما هم، در امتداد جوفیر بقیه تانک‌های عراقی داشتند پیش می‌آمدند، به‌ناچار، علی در این سمت آغاز کرد به رفتن. من هم که کنار جاده افتاده و تیر خورده بودم، بارها از خدا خواستم که نجاتمان بدهد.
هیچ راه چاره‌ای به نظر نمی‌آمد، مرگ ما حتمی بود. به بچه‌ها گفتم: «لااقل برخیزید خودمان را تسلیم کنیم». ولی آن‌ها هیچ کدام جوابی ندادند.
ساعت حدود ۵ الی ۵/۵ عصر بود و هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت، شاید نیم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم می‌خواست در یک لحظه هوا تاریک می‌شد تا از دست عراقی‌ها فرار کنیم، ولی غیرممکن بود. بچه‌ها همگی از راه رسیده و در پشت جاده خوابیده بودند و نمی‌دانستند چکار بکنند؛ تا جایی که علی حاتمی (از دانشجویان خط امام) از راه رسید. تمام این جریان‌ها از لحظه‌ای که تیر خوردم و آمدم و دیدم تانک‌های عراقی سر راه ما هستند تا لحظه‌ای که علی حاتمی رسید و به‌طرف چپ راه افتاد که برود، در مدت شاید پنج الی شش دقیقه روی داده بود.
در هر صورت، علی به راه افتاد. نزدیک‌ترین تانکی را که گفتم حدود سی متر از ما فاصله داشت، آن‌طرف دو تانک دیگر ایستاده بود، در نتیجه، فاصله اولین تانک تا جای ما، حدود هفتاد الی هشتاد متر بود. علی که راه افتاد، من هی داد زدم: بخواب، می‌زنند.
وضع طوری بود که اگر از پشت جاده برمی‌خواستیم هیچ‌گونه پناهگاهی دیگر وجود نداشت که مانع از تیرخوردن بشود. سه چهار نفر دیگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر که رفتند، چند نفر دیگر برخاستند و راه افتادند. همه از روی ناامیدی بلند می‌شدند و راه می‌افتادند. وضع طوری بود که در یک ثانیه چندین صدای گلوله می‌آمد. بچه‌ها کم‌کم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر همچنان سینه جاده افتاده بودیم و هی می‌گفتیم که ما را هم ببرید، یکی بیاد مرا هم بگیره و ببره، ولی هیچ کس گوش نمی‌داد.
خیرالله موسوی که حدود دو دقیقه قبل تیر به سرش خورده، هنوز زنده بود.
همه رفته بودند و آخرین نفری که رفت محمد فاضل، یکی دیگر از دانشجویان خط امام بود. او داشت با دو نفر دیگر می‌رفت. حدود سی متر رفته بود و دیگر کسی از سینه جاده برنخواست.
آن شب حدود یک ساعت راه رفتیم تا به کرخه‌کور رسیدیم. ارتش پس از عقب‌نشینی، آنجا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یک آمبولانسی وجود داشت نه یک خودرو نه یک جیپ که زخمی‌ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت.
هرکس یک جایش را گرفته بود و از درد می‌نالید، من که تیر به کتفم خورده بود می‌توانستم راه بروم، ولی جرأت نداشتم از سینه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ ۳ را برداشتم و روی دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همین که راه افتادم صدای بچه‌های کنار سینه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر کمکمان کن، ما را هم با خودت ببر. این کلمات را به هر کس راه می‌افتاد می‌گفتیم و حالا نوبت من شده بود که به من بگویند: برادر! کمک کن. من با آن وضعی که داشتم هیچ گونه کمکی نمی‌توانستم به هیچ‌کس بکنم. درثانی، هیچ‌کس امید نداشت که لااقل پنج متر برود و تیر نخورد، لذا هیچ‌کس زخمی‌ها را برنمی‌داشت که مبادا کسی زیر رگبار بیشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمی را بردارد و کجا ببرد؟ کسی جایی را بلد نبود، نیروی خودی هم به چشم نمی‌خورد که بخواهد در آن مهلکه مجروح را بردارد. آنجا شاید اگر برادر تنی انسان روی زمین می‌افتاد، برادرش او را می‌گذاشت و لااقل جان خود را نجات می‌داد. حال پیش خود حساب می‌کنم که حسین علم‌الهدی و محسن غدیریان و جمال که در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه کردند که ما نمانیم، آن‌ها چه کسانی بودند و ما چه افرادی هستیم.
داشتیم در راه می‌رفتیم که رگبارهای دشمن همچنان کار می‌کرد. صدای رگبارها که نزدیک می‌شد، خود را روی زمین می‌انداختیم و همین که برمی‌خاستیم دوباره برویم، دو سه نفر دیگر، بلند نمی‌شدند، تیر خورده بودند. از آن‌ها می‌گذشتیم و آن‌ها هم طبق معمول تقاضای کمک می‌کردند، ولی هیچ‌کس نمی‌ایستاد و من آخرین نفر بودم که از این زخمی‌ها رد می‌شدم. هر لحظه انتظار می‌کشیدیم که گلوله‌ای بخوریم. مرتب گلوله‌های خمسه‌خمسه به ما می‌زدند. گلوله‌های خمسه‌خمسه، هر ثانیه یکی می‌افتاد. همین که یک سری می‌ریختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را می‌زدند و همین‌طور دشت را به رگبار کشیده بودند.
به‌طرف راست جاده هم رگبارها می‌آمدند. صدای رگبارها که نزدیک می‌شد و صدای خمسه‌خمسه که می‌آمد همه خودمان را روی زمین می‌انداختیم، رگبار که تمام می‌شد و گلوله توپ در اطراف به زمین می‌خورد، صبر می‌کردیم تا ترکش‌های آن‌ها رد شوند سپس برمی‌خاستیم و به راه‌رفتن ادامه می‌دادیم. یادم هست که ۱۰۰ الی ۱۵۰ متر راه رفته بودیم، یکی از برادران که ۲۵ سال داشت، در حدود بیست متری جلوتر از من می‌رفت، ناگهان صدای فرودآمدن خمسه‌خمسه که شتابان هوا را می‌شکافت، در منطقه پیچید، من به‌سرعت خوابیدم، او هم خوابید. دو سه نفر هم جلوتر از او می‌رفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولی به او نزدیک‌تر بود، لحظه‌ای صبر کردیم و برخاستیم راه افتادیم؛ در راه دیدیم که او دارد می‌غلطد، با خود فکر کردم که حتماً می‌خواهد به‌جای سینه‌خیز، با غلطیدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولی دوباره با خود گفتم مگر چقدر می‌تواند بغلطد و بلند نشود. به او که رسیدم صورتش خون‌آلود و از بدنش خون می‌آمد؛ در خون خود غلط می‌خورد. او هم می‌گفت برادر کمک کن. در این حال از خدا می‌خواستم که بتوانم به او کمک کنم، ولی امکان نداشت.
افرادی که مجروح شده بودند و توان حرکت نداشتند، مجبور بودند همان‌جا بمانند. آن‌ها افزون بر تقاضای کمک به‌طور لفظی، با نگاهشان هم خواستار کمک بودند. وقتی ما را می‌دیدند که داریم به آن‌ها می‌رسیم امیدوار می‌شدند، اما وقتی بدون امکان انجام کمکی از آن‌ها رد می‌شدیم، نگاه نومیدانه‌شان ما را همراهی می‌کرد. خیلی از برادران مجروح می‌توانستند زنده بمانند، چون مثلاً تیر به پایشان خورده بود و مردنی نبودند.
ما همچنان جلو می‌رفتیم. بچه‌ها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد می‌زدم که بلکه یکی از آن‌ها بایستد تا با هم برویم. من به‌علت اینکه تیر خورده بودم و شانه‌ام به‌شدت درد می‌کرد و نمی‌توانستم تند راه بروم از همه عقب‌تر بودم؛ شاید فاصله نزدیک‌ترین افراد به من متجاوز از صدمتر بود.
من از وقتی که در محاصره افتادم و تیر خوردم، لبانم خشک شده و احساس می‌کردم که مثل آتش داغ شده‌ام، بدنم خیس عرق شده بود، خیلی سعی می‌کردم که آب دهانم را فرو بدهم، ولی آب وجود نداشت، انگار یک هفته بود که آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبی نبود. در حالی بودم که احساس می‌کردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه کیلو بر من فشار وارد می‌آورد؛ چندبار تصمیم گرفتم اسلحه را بیندازم که راحت راه بروم، ولی با خودم می‌گفتم مال بیت‌المال است و مدیون می‌شوم. هوا رو به تاریکی (اذان مغرب) بود، نه آبادی دیده می‌شد و نه درختی. بچه‌ها هم که همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فکر می‌کردم که ممکن است شب در بیابان گرگی، سگی یا حیوانی درنده به من حمله کند یا اینکه در تاریکی شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشاب‌هایم باشد و بتوانم مقداری مقاومت کنم.
خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود ۱۵۰ متر آمده بودم. از آنجایی که در پشت جاده موضع گرفته بودیم و برخاستیم راه افتادیم باید حدود چهارصد متر می‌رفتیم تا به خاکریز و سنگرهایی می‌رسیدیم. ما اگر می‌توانستیم به این سنگرها برسیم لااقل از رگبار مسلسل‌های دشمن در امان بودیم. هرچه به سنگرها نزدیک‌تر می‌شدم بیشتر امیدوار می‌شدم و از خدا می‌خواستم که این آخرین لحظات تیر نخورم. بالاخره به سنگرها رسیدم و از خاکریز بالا رفتم سپس آن‌طرف خاکریز قرار گرفتم. هنوز باورم نمی‌شد که چطور من جان سالم به در بردم.
بچه‌ها صد متری از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاریکی می‌رفت، می‌ترسیدم که در تاریکی بچه‌ها را گم کنم. خیلی داد زدم. بالاخره یکی از بچه‌ها به نام مسعود انصاری ایستاد و من به او رسیدم. چفیه‌ای داشت، به دستم پیچید و با هم رفتیم. از علی حاتمی سراغ گرفتم، گفت: علی از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر دیگر ازطرف دیگر رفتند و گفتند از این طرف که ما می‌رویم به نیروهای ارتش می‌رسیم. ولی من در اصفهان بودم که خبر پیدا کردم علی شهید شده است.
بعداً دوباره که به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علی حاتمی را گرفتم، گفت: علی همان موقع تیر خورد، هنوز به سنگرها نرسیده بودیم که یک تیر به سرش خورد و افتاد. همچنین محمد فاضل که تیر به شکمش خورد.
در هر صورت، آن شب حدود یک ساعت راه رفتیم تا به کرخه‌کور رسیدیم. ارتش پس از عقب‌نشینی، آنجا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یک آمبولانسی وجود داشت نه یک خودرو نه یک جیپ که زخمی‌ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت. از روی پلی که عراقی‌ها روی کرخه‌کور زده بودند گذشتیم، کنار آن پل، جاده‌ای بود که یکی گفت جاده جلالیه است، ولی از هرکس دیگر که می‌پرسیدیم می‌گفت نمی‌دانم. بالاخره مسعود به من گفت: «نمی‌شود که تو تا صبح اینجا بمانی و خون از بدنت برود، اگر می‌توانی راه بیایی بیا تا برویم بالاخره به یک جایی می‌رسیم». راه افتادیم. حدود یک ساعت رفتیم، طرف چپ ما جبهه‌های عراق بود که همه‌اش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور دیگری می‌انداختند. ازاین‌جهت خیالمان راحت بود که به‌طرف جبهه‌های عراق نمی‌رویم، ولی می‌ترسیدیم که به گروه کمین عراق در این بیابان برخورد کنیم؛ زیرا، آن‌ها دوربین مادون قرمز داشتند.
در همین حین، صدایی شنیدم؛ چند نفر فارسی حرف می‌زدند. آن‌ها هم گروه دیگری بودند که به فرماندهی کریم، پیش رفته و محاصره شده بودند، تا اینکه بعد از دادن چندین شهید توانسته بودند فرار کنند و دو نفر زخمی را – که می‌توانستند راه بروند – نیز با خودشان بیاورند. یکی از آن‌ها از بچه‌های اصفهان بود.
شب آن‌ها را نزدیک کرخه‌کور دیدیم، چند نفر از بچه‌های اصفهان هم با آن گروه بودند، همدیگر را از صدا شناختیم و ما نزد آن‌ها رفتیم. می‌گفتند که به‌وسیله بی‌سیم تماس گرفته‌ایم و گویا توپخانه همدان این نزدیکی‌ها مستقر است. حدود ده دقیقه دیگر راه رفتیم، گویا بچه‌ها منطقه را می‌شناختند، ازطرف راست جاده وارد دشت خاکی شدیم، پس از طی مسافتی حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسیدیم. ساعت حدود هشت شب بود… (سند شماره ۰۸۳۰۹۷ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه، محمد رضا باستی، شرح عملیات هویزه، ۱۶/ ۱۰/ ۱۳۵۹)
دسته بندی ها
برگزیدهوب نوشت
بدون دیدگاه

ارسال پاسخ

*

*

مطالب مرتبط