تاریخچه

این موضوع بر می‌گردد به چند سال گذشته که پس از درخواست‌های مؤمنین ولنجک، صحبتی شد که چند شهید گمنام به محله‌مان بیایند و در کنار مسجد‌النبی (ص) آرام بگیرند، که با مخالفت عده‌ای این موضوع مسکوت ماند.
چند سالی از این ماجرا گذشت و اسفندماه ۸۵ فرا رسید. مؤمنین و مذهبیون محل و همچنین دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی، دوباره بحث آمدن شهدا در ولنجک و همجواری با آنها را مطرح کردند. این‌بار با طوماری از تعداد زیادی امضاء و خطاب به سردار باقرزاده‌. پس از بررسی‌های بعمل‌آمده در شورای کارشناسی تدفین شهدا با این پیشنهاد موافقت شد و مکانی جهت میزبانی از میهمانان کربلایی در نظر گرفته شد، بلوار دانشجو، بالاتر از البرز ۲ جنب ساختمان جامعه مهندسین مشاور ایران، که از لحاظ چشم‌انداز و زیبایی، سهل‌الوصول بودن و در دسترس بودن، امکان ایجاد امکانات پیرامونی و… انتخاب شد. این مکان از دیگر نقاط ولنجک سربلند کرد و آماده میزبانی شد.قطعه‌ای که شاید بتواند حلقه‌گم شده اتصال بین ارض و سماء شود.

پس از موافقت شورای کارشناسی بنیاد حفظ آثار و سردار باقرزاده با تدفین شهدا در ولنجک و تعیین مکان آرام گرفتن شهدا، نوبت به جوانان محل رسید. فروردین ماه بود و تا زمان تشییع شهدا که ۲۸ خرداد ماه ۸۶ مصادف با شهادت بی‌بی دو عالم حضرت فاطمه‌زهرا(س) بود، کمتر از ۳ ماه فرصت باقی مانده بود. حسینیه ثارالله محل ستاد یادواره شهدای گمنام ولنجک شد. از گروه‌ها و افرادی که در این امر تجربه داشتند، دعوت کردیم و جلسات فکری و کاری متعدد و مفصلی برگزار کردیم و فعالیت‌های اجرایی ستاد شروع شد. بحث آمدن شهدا باعث شد خیلی از مذهبیون منطقه که تا آن زمان خیلی دور هم جمع نشده بودند، گردهم آیند و وحدت و همدلی بی‌سابقه‌ای به برکت شهدا ایجاد شود، تا مراسم تشییع و تدفین شهدا ـ که به گمان بعضی‌ها تاریخ مصرفش گذشته و تدفین شهدا در نقاط مختلف شهر، تهران را به یک گورستان بزرگ تبدیل می‌کند!‌ـ به خوبی و در شأن این شهدا انجام شود، همان‌هایی که آسایش خود را گذاشتند تا امروز ما در آسایش باشیم.

 

یکی از تصمیماتی که گرفته شد این بود که از چهل روز قبل از آمدن شهدا، در محل تدفین و جهت آماده‌سازی دلهایمان و زمین و همچنین محل، زیارت عاشورا بخوانیم و چنین هم کردیم.

هر شب وعده ما ساعت ۲۱:۳۰ بود. روزهای اول ده نفری می‌شدیم، اما هرچه پیش‌میرفت، و به روز موعود نزدیک‌تر می‌شدیم، جمعیت عاشوراییان بیشتر می‌شد.

پس از گذشت چند شب، عده‌ای از ساکنین مجتمع‌های مسکونی مشرف به محل تدفین شهدا، که نسبت به حضور مردم در مکان فوق، حساس شده بودند و این سؤال برایشان ایجاد شده بود که علت تجمع این تعداد زن و مرد، پیر و جوان در این ساعت از شب چیست و چرا روی این خاک می‌نشینند و زیارت عاشورا می‌خوانند، به محل تدفین کشاند. پس از اطلاع از اینکه قرار است این نقطه میزبان شهدا شود، اعتراضات خود را شروع کردند. اینکه ما افسردگی می‌گیریم، اینجا قبرستون میشه ،خونه هامون ارزون میشه و… انگار متوجه نبودند که این پنج‌تن از حافظان حریم همین آب و خاک بودند.

 

بعد از آن شنیدیم یکی از اهالی ولنجک، نامه ای به سردار باقرزاده نوشته و در آن آورده که :«هدف شما از تدفین شهدا، تامین منافع مشخص و اهداف سیاسی است!»، در اعتراضیه این شخص آمده بود:« بنده حقیر از رزمندگان و جانبازان دوران دفاع مقدس هستم و با اسطوره های جنگ ، برادران شهید بروجردی و کاظمی و … مأموریت اجرا کردم . همچنین در این نامه آمده بود، « شهرداری منطقه ۱ چندین بار قصد داشت در قطعه ۴۱۵ میدان میوه و تره بار و یا ایستگاه اتوبوس و مینی بوس احداث کند که با مخالفت مردم موضوع منتفی شد!» در ادامه به این نتیجه گیری می رسد که :«هرگونه تجمع در این مکان باعث مزاحمت نوامیس ! و اخلال در زندگی و آسایش آنهاست ! » ، « دیدن هرروز مقبره شهدا علاوه بر خون و اندوه ، موجب سلب آسایش خواهد شد »

 

سردار باقرزاده در نامه ای به آقای الف مطالبی را عنوان می کند که باختصار به آن می پردازیم : « از نگارنده نامه این انتظار نمی رفت که دیدن حرم شهدای گمنام را مایه خون و اندوه و سلب آسایش قلمداد کند. براستی اگر چنین باشد پس باید هر روز با دیدن گنبد و بارگاه ائمه معصومین و دیگر اولیای الهی افسرده و پریشان شویم . چرا که اگر قرار است عنصر حیات بخش شهادت موجب اندوه گردد. مسلماً آنهایی که در شرافت شهادت به اعلی درجه آن رسیده اند، باید اثر تخریبی و اندوه هایشان بیشتر باشد که البته تصدیق می فرمایید که چنین نیست. پس چگونه است که با دیدن آن دسته از مردگان بزک کرده و غیر بزک کرده که در تابستان و زمستان در آن نقطه اجتماع می کنند و با عیاشی و کیّافی ، آسایش عموم را بر هم می زند اعتراض نمی نمایید؟! ولی وجود سراسر رفت و برگشت و رحمت شهیدان سرافراز را که آسایش امروز ما مرهون فداکاری آنهاست و در فردای قیامت همه ما محتاج نیم نگاه آنها هسیتم ، موجبات حزن و اندوه تلقی می شود؟! آیا به راستی کسانی که اینگونه ادعا می کنند، در نزد رسول خدا حجتی دارند؟ آیا به اعتقاد ایشان آنهایی که در مسیر تدفین امام معصوم (ع) در کنار رسول خدا (ص) و یا نه، در سالهای اخیر در مسیر تدفین شهدای گمنام دفاع مقدس مانع تراشی کرده اند راه به جایی برده اند؟ آیا به عنوان یک مسلمان شیعه و از سر غیرت دینی در این باره جز رضایت رسول خدا و ائمه هدی(ع) طلب می کنند؟ اینها سوالاتی است که باید در آن تعمق کرد…» ، « …ممکن است این برادر محترم مدعی این معنا باشد که عده ای از اهالی ، مخالف این اقدام هستند و تنها من نیستم که مخالفت می کنم! پاسخ ایشان را با زبان امام شهیدان، خمینی عزیز میدهیم ، امام می فرمایند:« انسان که یک قدم اصلاحی و زندگی ساز بر می دارد نباید توقع داشته باشد که مورد پذیرش همه قرار بگیرد این نخواهد شد . » امیرالمومنین (ع) هم تا آخر عده ای قبول نداشتند. بنابراین چون در مقوله تدفین شهدای گمنام ، نگاه متولیان و دست اندرکاران ، نفع عموم مردم ، بلکه نسل های آینده است، ناگزیر هستیم براساس آنچه که مصالح عالیه مردم است عمل کنیم …»

هفته قبل از تدفین شهدا، تعدادی از بچه های محل رفتیم معراج شهدا، به نیابت از اهالی محل به شهدایی که قرار بود به ولنجک بیایند سر زدیم و در کنار آنها زیارت عاشورا خواندیم و از آنها دعوت کردیم که با وجود همه ناملایمات بیایند و محله یمان را نورانی کنند.

در یکی از شب ها و پس از آنکه در منزلگاه شهدا زیارت عاشورا خواندیم شاهد اعتراض های فراوان برخی از ساکنین مجتمع های مجاور و همچنین تعدادی افراد غیر ولنجکی! بودیم. گردهم نشستیم و دل شکسته به شهدا گفتیم : آیا ما کم کاری کردیم؟ از ما اشتباه یا کوتاهی سرزده ؟ یا شما با ما قهر کرده اید و نمی خواهید توفیق همجواریتان را به ما بدهید؟ آن شب با همان حال و هوا گذشت و فردای آن روز، یکی از بچه ها که کسالت داشت و نمی توانست از منزل خارج شود و همچنین از ماجرای شب قبل هم بی خبر بود، تماس گرفت و گفت: دیشب در عالم رویا دیدم پیش چند رزمند هستم، آن ها به من گفتند: “ما به یاد شما هستیم . به بچه ها بگویید نگران نباشند ما می آییم.”

 

قرار شد ۲۶ خرداد ماه جلسه مهمی با حضور سردار باقرزاده برای رفع مشکلات و یا اتمام حجت و یا به قول سردار رازگشایی از اسرار تدفین شهدای ولنجک برگزار شود. همه اعم از موافق و مخالف به حسینیه ثارالله دعوت شدند. سردار راجع به تفحّص های متعدد و به تناسب تأویلات قرآنی و خاطراتشان سخنرانی کردند. در این جلسه ، سردار علت انتخاب نقطه مورد نظر را انجام مطالعات کارشناسی و فنی اعلام کردند.

در ادامه سردار فرمودند:« وقتی دیدم عده ای مخالفت کردند، در این شرایط به قرآن رجوع کردم که این شهدا را کجا ببریم؟ این آیه آمد:

« و اذ اعتزلتموهم و ما یعبدون الا‌الله فاووا الی الکهف ینشرلکم ربکم من رحمته و یهیئ لکم من امرکم مرفقا – ترجمه – و آنگاه (آن جوانان) از مشرکان کناره گرفتند و به یکدیگر گفتند: اکنون که از آنان و از آنچه به جای خدا می پرستند کناره گرفتید و روی به خدای یکتا آوردید، در آن غار جای گیرید که پروردگارتان رحمتی از رحمت خود را بر شما می گستراند و برای شما در کارتان گشایشی فراهم می آورد.» ( سوره کهف آیه ۱۶)

وقتی به این مطلب رسیدم خیلی تکان خوردم و گفتم مگر چه شده که شهدا می خواهند قهر کنند و بروند داخل غار؟ ولنجکی ها مگر به شهدا چه گفتند؟ به برادران بسیج گفتم این اطراف غاری هست ؟ ظاهراً شهدا را باید ببریم داخل غار! که مشخص شد غاری در این منطقه از سالها قبل وجود دارد.»

 

با صحبت‌های آقای تاجیک و مشاورین جوان سردار که بعد از این جلسه و همچنین در منزل یکی از مخالفین برگزار شد، تعداد زیادی از مخالفین از آمدن شهدا استقبال و از مواضع قبلی خود برگشتند و در شب وداع با شهدا و مراسم تشییع نیز حاضر شدند اما آن تعداد مخالفینی که آگاهانه به مخالفت می‌پرداختند و تعدادشان هم بسیار اندک بود تا آخر پای حرف خود ایستاند.

و ماجرا آن شد که شهدا مسیر خود را به سمت کهف تغییر دادند تا در پناه آن به دور از خیالات و اوهام باطل و خودخواهی و دنیاطلبی پوچ عده ای، آرام بگیرند.

۲۷ خرداد ماه بود و یک روز مانده بود به روز تاریخ‌ساز و فراموش نشدنی کهف الشهدا. پنج “شهید گمنام”جهت مراسم شب وداع و استقبال، از معراج شهدا به سمت مسجد دانشگاه شهید بهشتی در حرکت بودند در سوی دیگر کارها برای آماده سازی کهف آغاز شد و بعد از یک روز کار مداوم، سحرگاه روز بیست و هشتم، کارها به پایان رسید.

 

در طول مسیر معراج تا دانشگاه شهید بهشتی، کاروان شهدا در امام زاده علی اکبر(ع) چیذر و همچنین امام زاده مطیّب(ع) اوین توقف کوتاهی کرد و همراه با عزادران فاطمی، میهمان مجلس روضه ی امّ الشهداء حضرت فاطمه ی زهرا(س) بود.

 

شهدا آن شب تا صبح در دانشگاه بودند و خیل عاشقان، پروانه وار گرد شمع وجودشان …

 

صبح روز شهادت بی‌بی دو عالم، حضرت زهرا (س) فرا رسید. مردم در دانشگاه شهید بهشتی اجتماع کردند و منتظر همراهی این هودج‌های آسمانی تا کهفی که خدا برای منزل ابدییشان برگزیده‌، هستند. خیل جمعیت، ابدان مطهر شهدا را چون نگینی درخشان دربر گرفتند و گام‌های استوار و حاوی پیام خود را محکم برمی‌دارند. زن و مرد، پیر و جوان، از تمام نقاط شهر ….

آرام آرام به آن کوه نزدیک می شویم. دور تا دور کهف پرچم‌های سیاه یا اباعبدالله (ع) و یا زهرا (س) حدود نزول اصحاب آخر الزمانی امام عاشورا را علامتگذاری کرده‌اند.
کاروان عشق به کهف‌الشهدا رسیده است. سردار باقرزاده سرّ تدفین شهدا را در جمع مردم بازگو می‌کند …

 

ایشان می فرماید :” اینجا باید عاشقی کرد. هرکسی می آید بالا باید همتش را بالا ببرد و هرکس می رود پایین باید از اسب غرور و جهالت بیاید پایین. ”

 

و شهدا با این فرازها در کهف آرام می‌گیرند : « بسم رب الشهدا و الصدیقین، یا ایها الشهداء ، اسمعوا، افهموا یا ایها‌الشهدا، هل انتم علی‌العهد‌الذی فارقتموانا علیه من شهاده ان لا اله الا اله، وحده لا شریک له و ان محمداً عبده و رسوله …. » اینها آرامششان در اینجاست….

به اربعین حضور شهدا در کهف، چند روزی بیش نمانده بود. جمعه ۲۹ تیرماه یعنی یک روز پس از لیله الرغائب (شب آرزوها) خبری در کشور پیچید، حضور سرزده امام خامنه ای جهت زیارت شهدای گمنام کهف‌الشهدا

 

و ادامه داشت این داستان تا اینکه در شب عرفه سال 92 یکی از شهدای کهف که روی سنگ مزارش نوشته شده است «شهید گمنام» به خواب مادر می‌آید و می‌گوید: «مادر من آمده‌ام. خیلی وقت است که آمده‌ام. چند سال است که آمده‌ام. اما هیچ کس دنبالم نیامد. یک اتاق گرفته‌ام و تنها زندگی می‌کنم».

در پی خواب مادرِ شهید ابوطالبی و تماس وی با مرکز تحقیقات ژنتیک دانشگاه علوم پزشکی بقیه الله، از مادر و برادر شهید نمونه ژنتیکی گرفته شده و اطلاعات به دست آمده با اطلاعات حاصل از شناسایی شهدای گمنام تطبیق داده شد. بر اساس بررسی‌ها مشخص شد پیکر مطهر شهید ابوطالبی جزو شهدای تفحص شده بود و با اعلام کد به معراج شهدا، روشن شد محل دفن شهید ابوطالبی کهف الشهدا است.

 شهید مجید ابوطالبی متولد 1334 است و در سال 1361 در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه عملیاتی سومار به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

و روز هفتم آبان ماه 1392 را بر تاریخ ثبت می‌کنیم که در چنین روزی پدر و مادر شهید «مجید ابوطالبی» بعد از 31 سال، فرزندشان را در کهف‌الشهدا پیدا کردند…